داستان سکسی معلم。 داستان واقعی و خواندنی شاگرد و معلم

داستان

داستان سکسی معلم

چند لحظه ای اون دست ها سینه هام رو میمالوندن و من هم کاملا تحریک شده بودم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. ولی بدون هیچ مقاومتی خودمو بهش سپردمو دلم می خواست حسابی لذت ببرم. هر چند در این سالها فقط چند تا زن هر جایی رو گاییده بودمو روم نمی شد دنبال یه اختصاصی برم ولی این هیجان داشت منو می کشت. خیلی تحریک شده بودم و میخواستم به صورتم آب بزنم. نگاهش خالصانه بودو منم خالصانه نگاش می کردم. استاد از خیسی کس تنگم استفاده میکرد و کیرش رو روی کسم میمالید. داد میزدبسه گاییدیم اروم تر له شدم. تو دلم می گفتم کاش می گفت یهشوهری … نمی دونم چرا با این که ده سال ازم بزرگتر بود و یه دخترهم داشت بازم حاضر بودمبگیرمش ولی از این فکر خودم خنده ام گرفت که به خاطر پیوند با خاطره ها و گذشته ها حاضرم هر کاری بکنم. گونه هاش طوری شده بود که با ترکیب چشاش و نگاش نشون می داد که داره التماس می کنه که اونو بگام کیرمو فرو کنم تو کوسش. به خاطر تصادف و شلوغی خیابونهای منتهی به دانشگاه حدود یک ساعت دیر رسیدم سر کلاس و بعد از وارد شدن با نگاه عصبانی استاد و بیشتر از 40 تا دانشجو مواجه شدم. دخترمه تا یه ساعت دیگه اینجاست. یه لب گرفتم و کردم تو کصش سریعتلمبه میزدم. فهمیدم که همه ی حرفا در موردش درست بوده. از آب کصش زدم به کونش بعد کیرمو آروم کردم تو کونش. بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردماي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه. و پاهای سفيدشو كه كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون می داد كه چند وقت يكبار چشمای منو اسير خودش می كرد. وقتی از کنار میز بچه ها رد می شد پشت سری ها خودکار رو میذاشتن لای موهای صاف و اتو کشیده اش و چند سانتی حرکتش می دادند. اول یه شورت و سوتین ست مشکی توری پوشیدم که خیلی به نظر خودم قشنگ بود. اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم. حولشو در آوردم و بدنشو تا تونستم مالیدم. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. نه که بدم بیاد ولی خوشم هم نمی یومد و اصلا بلد هم نبودم. داستان از پنج سال پیش آغاز میشه من برای شغل آینده ام باید زبان انگلیسی رو فول فول باشم، البته خودم هم به اندازه لازم بلدم، ولی بازم باید برم، من به آکادمی …. راستش همه ی ما تا اون روز فکر میکردیم استاد محمدی متاهل هست چون یه حلقه ی طلایی همیشه توی دست چپش بود و رفتارش هم بیشتر باعث میشد همچین فکری بکنیم. بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم. با این که چهره زیباشو تو ویترین سیاه مخفی کرده بود ولی هنوز همون زیبایی رو داشت. بهش گفتم تا حالا نخوردم بلد نیستم… گفت خب بالاخره باید از جایی شروع کنی. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. منم دستامو دور کمرش حلقه زدم و فشارش میدادم. یه دگرگونی عجیبی در من به وجود اومده بود. درست مثل اینکه آدم یه گمشده ای رو پس از سالها پیدا می کنه. از همون پایین گاز زدن و مکیدن شورتو شروع کردم. من با او همکار بودیم و 10 سال از من بزرگتر بود. کم کم داشتم به حالت ارگاسم نزدیک میشدم و استاد هم از آه کشیدن های من متوجه شده بود به خاطر همین به کارش ادامه داد و چند لحظه بعد من کاملا ارضا شدم ولی خودش هنوز ارضا نشده بود. ؟گفت ای بابا…من اگه طرفمو نشناسم که دیگه هیچ چی. درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود. به هر حال با خنده گفتم استاد چند شدم؟ استاد گفت خب باعث تعجبه ولی 19 شدی صابری. اون روزواسه یه سری از فر هنگیان و معلمین یه آموزش ضمن خدمت گذاشته بودند و من باید می رفتم به اونا آموزش می دادم. اونم همش آه و ناله میکرد تا اینکه حس کردم دیگه دهنم جایی نداره. یه مانتو روسری ساده هم تنم کردم که مامانم مشکوک نشه و زدم از خونه بیرون. توی امتحان میان ترم بالاترین نمره رو آوردین. واقعا میدونست چطوری باید با یه دختر برخورد کنه و تو کارش استاد بود. يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم. میرم و نازی رو دوسه بار در روز از کص و کون میکنم. لباسامویکی یکی از تن خارج کرد و یه نگاهی بهم انداخت که معنی شوفهمیدم. متن جزوه ای که برای پایان نامه نوشته بودم با تمام ضمیمه هاش رو روی فلش ریختم و سر ساعت با استاد تماس گرفتم. من قصدداشتم یه حال درست و حسابی با هاش بکنم و نرم نرم کارامو انجام بدم ولی خانوم معلم زیبا آتیشش خیلی تند بود. من بلند شدم و روی استاد خوابیدم و گفتم:«میدونین چیه؟ من دارم ایران رو ترک میکنم. و ازروی كرستش شروع به بوسيدن پستوناش شدم. دستی به صورتش کشیدمو و موهاشو کنار زدم. و رعنا در همون حال كه من ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابی شق كرده بود كرد تو دهانشوشروع كرد به مكيدن ليسيدن اون. از گروه جدا شدم و رفتم رو صندلی میز دراز کار گاه نشستم. پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم. امروز می خوام یکی از خاطرات جالب و فراموش نشدنیم رو براتون تعریف کنم که برمیگرده به پنج سال پیش، یعنی وقتی تقریبا هجده سالم بود. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود. بااین که می دونستم تمام راهها به رم ختم میشه ولی یه استرس خاصی داشتم. خوشبختانه متومه نشدن من از اون خونه ویلایی میام بیرون. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم. عرض میز زیاد بود و قد میز هم طوری بود که راحت می شد لاپای خانوم معلمو دید زد. عزیزم کوسسسسسم وایییییی بهمن شورت سفید داره خیس میشه. دوست داشتم دنیارو بدم و اونو در آغوشم داشته باشم بذارم تو کونش آبمو روش خالی کنم. کمک کردم خونه رو مرتب کردیم و مدارک سکسو محوکردیم …. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم. می دونستم که به اونشم می رسم. تا تونستم کیرمو مالیدم و امادش کردم. اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختمخلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانیوای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودتهگفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخورایییییی صابر میخوام با کوس بیام تو دهنتو من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینیکه دفعات بعدی هم تو کار باشه زیادهتو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت صابر جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتمخانم خانما خجالتم میدین! باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. اسم من صابره این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق خم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما وزن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودشتشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم. از وقتی هم که دانشگاه رفتنم رو شروع کردم هم همین وضعیت رو داشتم. با صورتی سفيد مثل برف و بدنی خوش تراش و بازم مثل برف. شایدم جرات نکنه بار اول به من نزدیک شه. آقا چهار سال ما باهاش درس خوندیم، منم شیفتش شدم. دلم نمیومد که به این زودی کوسشو پر از آب کیرم بکنم ومی دونم اونم دوست داشت که سکس ما دوام بیشتری داشته باشه. نشسته بود رو صورتم، داشتم خفه میشدم بالاخره راضی شد. زنگ زدم که دیدیم بدون هیچ سوالی در باز شد و تاره چشمم به آیفون تصویری افتاد. منم شروع کردم در آوردن شورت هفتی اش اونم زیپمو باز کرد و با دیدن سالارم چشماش گرد شد. بعد از چند دقیقه با یه پارچ شربتو دو تا لیوان برگشت و گفت:چرا لباستو درنیاوردی؟ هوا به این گرمی میپزی که منم که منتظر فرصت بودم با یه لحن خاص گفتم نه ممنون راحتم آخه لباسم مناسب نیست چون هوا گرم بود چیزی نپوشیدم اونم با شیطنت گفت خب چه بهتر… دربیار راحت باش مثل من. از کونش کشیدم بیرون و انداختمش رو تخت. عینکشو در آوردم و گذاشتم رو میز کنار تخت. بعد از اون بلند شد و زیر پام نشست. و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود. و با زبانم به كسش حمله كردم صدای جيغ های كوتاهش كه از روی خوشی بود گوشمو نوازش می داد. میخوام شما برام این کارو بکنین! با دست سرشو عقب و جلو کردم تا بالاخره. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. سینه ها ی نوک تیز شده شو میک زدم و کیرمو به وسط کوسش مالیدم. وارد دستشویی شدم و جلوی آینه وایسادم. ویک با هم راضی شد از عقب بکنمش که تف زدم و به محض اینکه گذاشتم سوراخ کونش که داد زد و حتی یک سانت هم نگذاشت توش برود باینکه کیر من 13 سانت و خیلی هم بزرگ نیست و کون اون هم کوچک نیست ولی نگذاشت توش برود. استاد ازم خواست تا روی مبل بشینم و خودش وارد آشپزخونه شد. با خودم میگفتم یعنی ممکنه کاری بکنه؟ اصلا شاید همه ی حرفا دروغ باشه. این داستان مال همین امروز جمعه بیست بهمن نود و شش هست ما معمولا برای مصرف گوشت خونه بجای رفتن به قصابی با یکی دوتا از همسایه ها شریک میشیم و هر بار یکیمون میره خارج از شهر توی یکی از این روستاها یه گوسفند میخره و همونجا هم می کشه و گوشتش رو میاریم و تقسیم میکنیم و دیگه تا یکماه خیالمون از خرید گوشت راحته ایندفعه هرکس یه کاری داشت و نهایتا من قبول کردم که اینکارو بکنم و منم گذاشتمش برای روز جمعه که هم تعطیل بودم و هم اینکه خونه دائیم اینا که اصلا ازش خوشم نمیاد خونوادگی مهمون بودیم و با این بهونه میشد از زیر مهمونی دررفت ظهر جمعه طرفهای ساعت ده از خواب بلند شدم و تا کارهامو کردم شد دوازده و قبل از اینکه راه بیفتم قرار شد اهالی خونه رو برسونم خونه دائیم اینا و بعد هم برگشتن از همون راه بیام دنبالشون و برشون گردونم خونه بعد از اینکه اهالی خونه رو خونه دائیم اینا پیاده کردم زدم به جاده و تقریبا بعد از یکساعت رانندگی رسیدم همون به همون روستای مورد نظر و تا کار خرید گوسفند و کشتن و پوست کندن و ایناش انجام شد شده بود ساعت چهار حدوداً همون موقعی که داشتم گوشت ها رو میزاشتیم صندوق عقب یهو دیدم یکی از پیرمردهای اون روستا خودشو رسوند به من و گفت حالا که داری میری شهر این خانوم معلم مدرسه روستا رو هم اگه میشه با خودت ببر شهر میگفت این بنده خدا بخاطر تعطیلات بیست و دو بهمن امروز جمعه هم که تعطیل بوده اومده مدرسه روستا و برای همین دیگه سرویس نبوده که اونو برگردونه راستش من خودمم درست متوجه نشدم که تعطیلی روز بیست و دو بهمن چه ربطی به جمعه داره ولی خب قبول کردم و بهش گفتم من دارم میرم اگه زیاد معطل نمیکنه بگو بیاد که گفت نه حاضره و الان بهش میگم بیاد تا اون رفت که خانوم معلمو صدا کنه منم رفتم توی خونه همون صاحب گوسفند برای سیگار و یه چایی حدود ده دقیقه بعد وقتی اومدم بیرون و رفتم طرف ماشینم دیدم از دور همون پیرمرده با یه خانوم چادری داره میاد وای باورتون نمیشه من با اینکه هنوز صورت زنه رو هم ندیده بودم با دیدن فقط چادرش یهو خون دوید تو کیرم من بطرز وحشتناکی نسبت به چادر اونم چادر مشکی حساسم و همیشه فکر میکنم تمام این چادریها جنده هستن و خدائیش هم اگه راستشو بخواین نصف بیشتر کوس هایی هم که تو عمرم کردم همه چادری بودن اصلا بنظر من بهترین کوس و کونها زیر همین چادرها هستن و اکثرا هم جنده هستن و راحتتر از همه هم میشه بکنیشون این تجربه منه خلاصه خانوم معلم چادری رو که با پیرمرده میومد از همون فاصله دور تا چادر مشکی رو دیدم کیرم یه تکونی خورد و پیش خودم گفتم آخ جووون که کوس امروز جور شد سریع به فکر خونه افتادم و اینکه خونمون هم خالی بود و تا خودمم نمی رفتم از خونه دائیم بیارمشون هم کسی نمیومد همه چیز مهیا بود و همه این فکرها تو یه آن از ذهنم گذشت پیرمرده و خانوم معلم که رسیدن دیدم خانوم معلم چادری ما یه دختر سی و هفت هشت ساله اس با یه قیافه معمولی قد تقریبا متوسط نه لاغر و نه چاق ولی صورت و لب و دهن بامزه ای داشت و صدای ملیح و کلا مجموعه اش طوری بود که اصلا جلب توجه نمیکرد و با یه تیپ ساده از آدرسش که پرسیدم فهمیدم طرفهای جنوب شهر میشینن و با ما خیلی فاصله داشتن موقع سوار شدن رفت نشست صندلی عقب سمت شاگرد توی راه تقریبا یکساعت وقت داشتم مخش رو بزنم اگه پا میداد که هیچ ولی اگه پا نمیداد حوصله نداشتم اونو تا اون ته شهر ببرم بخاطر هیچی و همون نزدیکهای خونه پیادش میکردم که با تاکسی بره برای همین تا حرکت کردیم سر حرف رو باهاش باز کردم و گفتم اینکه یکساعت بیشتر با من نیست وسط راه هم که نمیتونه پیاده بشه پس بزار هر کسشعری به ذهنم رسید بگم و ببینم چی میشه اولش از کارش پرسیدم که گفت برای استخدام توی آموزش پرورش باید مثل اینکه چندسال برن اول تو روستاها درس بدن که شاکی بود از این قانون مجرد هم بود و هنوز شوهر نکرده بود و با خونوادش زندگی میکرد بعدشم که شروع کردم کسشعر گفتن و خندیدن برخلاف انتظارم نه تنها ناراحت نشد که از آینه عقب که نگاش میکردم غش غش ریسه رفته بود از حرفای من و حال میکرد اسمش فاطمه بود وسط راه بهش گفتم بیا جلو بشین که بهمون شک نکنن چون ماشین من شبیه ماشینهای مسافرکشی نیست تو هم که چادری هستی یهو جلومونو میگیرن اینو که گفتم یهو احساس کردم که ترسید و گفت باشه میام جلو یه جا نگه داشتم اومد صندلی جلو و بگو بخند ادامه پیدا کرد تا نزدیکیهای شهر که احساس کردم دیگه الان میتونم پیشنهاد رو بهش بدم بهش گفتم فاطمه میای بریم خونه ی ما گوشتها رو بزاریم تو یخچال تا خراب نشدن و بعد هم خودم برسونمت دیگه هیچ بهانه ای به ذهنم نرسید خودشم خندش گرفته بود گفت اولا که گوشت توی یک ساعت و دو ساعت خراب نمیشه بعدشم من خودم بقیه راه رو با تاکسی میرم ممنون که شروع کردم به اصرار کردن که تو معلمی و معلمی شغل انبیاء هست و من انبیاء رو تو خیابون تنها ول نمیکنم برم و اونم انبیاء به این خوشگلی مرده بود از خنده تو همین حین یهو دستمو گذاشتم روی رونش و گفتم بیا دیگه اذیت نکن دستمو از همون زیر چادر پس زد و گفت نکن به حرفش گوش ندادم و ایندفعه دستمو گذاشتم روی رونش نزدیکتر به کوسش بازم اومد دستمو بزنه کنار که ایندفعه محکم رونش رو گرفتم و نزاشتم و همزمان بهش میگفتم فقط نیم ساعت زود برمیگردیم دستمو با یه لایه چادر بین دستمامون گرفته بود و فشار میداد منم همینجور رونشو میمالیدم و دستمو یواش یواش میکشوندم طرف کوسش نفسش بند اومده بود و فقط یه ریز میگفت نکن نکن قشنگ میشد فهمید که تحریک شده خودمم کیرم از زیر شلوار جین بلند شده بود و حتی یه لحظه متوجه شدم که فاطمه هم چشمش به کیرم افتاد و متوجه شده بود چادرش رو زدم کنار و دستشو گرفتم تو دستم ساکت شده بود و حرف نمیزد نزدیکهای خونه بودیم و دیگه عملا راضی شده بود بیاد تو به زبون نگفت ولی از سکوتش مشخص بود که راضیه ماشینو جلو خونه که پارک کردم پیاده نشد خودم رفتم از اونطرف و در رو براش باز کردم و آوردمش پائین جلو همسایه ها اگه منو میدیدن ضایع بود ولی چاره ای نبود خودش نمیومد بهش گفتم فاطمه اگه ببیننمون خطریه بیا دیگه و خودتو عادی بگیر خلاصه به هر بدبختی بود اومد تو خونه توی هال همون وسط دستاشو گرفتم و زل زدم تو چشاش و گفتم خیلی ممنون که اومدی و همونجا محکم بغلش کردم و شروع کردم لپ هاشو بوسیدن بعد هم بوسه هامو ادامه دادم تا لبش اول لبشو محکم گرفته بود ولی وقتی از پشت و از روی همون چادر کونش رو مالیدم و دستمو کردم لای پاهاش کم کم اونم شروع کرد بوسیدن بعدشم بردمش تو اتاقمو درو بستم نشست رو تخت و با چشمای قرمز و لپ های گل انداخته نگام میکرد بهش گفتم بزار کفشاتو خودم دربیارم همونجور که لبه تخت با همون چادر نشسته بود زانو زدم و ساق پاشو گرفتم و کفششو در آوردم بعد م همینجور که ساق پاشو میمالیدم دستمو همینجور بردم بالا و اول رون هاشو و بعد برای اولین بار کوسش رو از رو شلوار گرفتم زیر چادرش یه مانتو و یه شلوار پارچه ای طوسی پاش بود کوسش رو که گرفتم یهو یه آه بلند کشید و همینجور که پاهاش لبه تخت آویزون بود دستمو گرفت و یهو از عقب خوابید رو تخت و اون یکی دستشو گذاشت رو چشماش فکر کنم از زور شهوت داشت ارضا میشد کوسشو ول نکردم و همینجور شروع کردم مالیدن با دست چپم شلوار و شورت خودمم درآوردم و دکمه شلوار اونم باز کردم با دستاش دست منو گرفته بود و نمیزاشت بهش گفتم فقط شلوارتو درمیارم ولی موقع پایین کشیدن شورتش هم همراش اومد پائین و برای اولین بار کوس پشمالوشو دیدم دستشو گذاشت رو کوسش و منم شورت و شلوارشو از پاش کشیدم بیرون خودمم داشتم ارضا میشدم از هیجان و بوی کوس خیسی که همه جا رو گرفته بود هنوز چادرش سرش بود و با دست چپش جلو چشماشو گرفته بود پائین تنه اش لخت بود دوتا رون خوشگل و سفید و یه کوس که دستشو گذاشته بود روش جلو چشمام بود پاهاشو بلند کردم گذاشتم رو سینه ام کیرمم گذاشتم رو دستش و شروع کردم لاپایی زدن و بعدم یواش دستشو از رو کوسش برداشتم و گذاشتم رو کیرم کیرم رو میمالیدم روی کوسش که خیسه خیس و تا نزدیکیهای کشاله رونش گرم و لزج شده بود یه چندتا لاپایی روی کوسش که مالیدم و یکی دوبار سر کیرم رو به دهنه کوسش فشار دادم یهو صداش دروامد گفت مواظب باش من هنوز باکره ام دلم بحالش سوخت یه لحظه دختر سی و هفت هشت ساله و هنوز باکره کیرم تو این جمهوری اسلامی که جوونها اینقدر در مضیقه هستن و این بیچاره خدا میدونه از بی سکسی چقدر زجر کشیده ولی چاره ای نبود منم باید یجور ارضا میشدم دختره فکر کنم دو سه بار ارضا شده بود تو همین مدت چون لای پاهاش که کاملا خیس و لزج بود و کیر خودمم یه لایه سفید دور سرش و بدنه اش در اثر مالش جمع شده بود بهش یواش گفتم فاطمه جون از عقب بکنم جوابی نداد و فقط صورتشو برگردوند روی رختخواب رفتم پائین و با شرت خودش اطراف کوسش رو خشک کردم و سرمو بردم لای پاش و کوسش رو کردم تو دهنم تو آسمونا بود و فقط آه و ناله میکرد و اسم منو صدا میکرد همونجور که کوسش رو لیس میزدم و میخوردم پاهاش روی شونه هام بود و شروع کردم با کمک تف و اون لزجی آب کوسش سوراخ کونش رو انگشت کردن ناله میکرد و التماس ولی معلوم بود تو اوج شهوت و توی آسموناس دیگه اسم منو هم نمیگفت و فقط هی میگفت مامان مامان سوراخ کونش خیلی تنگ نبود تو اون پوزیشنی هم که بود سوراخش قشنگ آماده فتح بود هنوز چادرش سرش بود ولی پایین تنه اش لخت و شورت و شلوارش کنار تخت افتاده بود بلند شدم و دوتا رونش رو بغل کردم و یه کم کشیدمش بالا و سوراخ کونش رو با کیرم تنظیم کردم سر کیرم رو که فشار دادم یه جیغ کوتاه کشید و بالش رو کرد تو دهنش و ناله کردن همونجور که پاهاش روی شونه هام بود خواییدم روش و شروع کردم فشارهای آروم و تلمبه زدن کیرم اول سرش بعد کم کم تا ته رفت تو کونش تلمبه اول و دوم رو که زدم و کیرم رو میکردم تو و میاوردم بیرون یهو احساس کردم دارم ارضا میشم کیرمو تا اونجایی که توان داشتم و جا داشت فشار دادم تا ته کردم تو سوراخ کونش و همون ته کونش ارضا شدم و آبم رو هم ریختم ته کونش و افتادم روش نگاه که کردم یه لکه خون روی کیرم بود بیچاره فکر کنم یه رگ از تو کونش پاره شده بود دختره تکون نمیخورد و زیرم گیر افتاده بود همونجور چند دقیقه روش موندم تا کیرم کوچیک شد و خودش از تو کونش اومد بیرون شروع کردم ماچش کردن و نازش کردن اولش باهام قهر بود بعد که آروم شد گفت خوب گوشت رو آوردی گذاشتی تو یخچال بهش گفتم پس تو چی بودی تو هم گوشت بودی دیگه بعدشم بجای اینکه بزارمت تو یخچال آوردمت تو اتاق و یه سکس خوشگل باهات کردیم اونم یه کون به این شیرینی که خندید و منو هل داد و انداختم کنار و از زیرم اومد بیرون و گفت گمشو بی تربیت این دستشوئی تون کجاس گفتم تو هال کنار راه پله اونم دولا شد و شورت و شلوارشو برداشت و لنگان لنگان رفت از اتاق بیرون دست کردم تو کشوی کنار رختخوابم پاکت سیگارمو آوردم بیرون و همونجور که به پشت روی تخت دراز کشیده بودم یه نخ سیگار روشن کردم و به فاطمه که داشت لنگ لنگان و با کون پاره بسمت دستشوئی میرفت نگاه میکردم که هنوز چادر مشکیش روی سرش بود و لخ و لخ رو زمین داشت اونو دنبال خودش می کشید یه نگاه به کیرم کردم و لکه خون روش و یاد کون پاره فاطمه و فکر اینکه آیا واقعا چادر مصونیت میاره برای هرکدوم که ما دیدیم و کردیم بیشتر مصدومیت آورده بود تا مصونیت با کس و کون پاره پوره حالا انشاءالله تعالی سری بعد میارمش و سر دل استراحت و با فرصت کافی پرده و کوس فاطمه رو هم پاره میکنم براش حالشو ببره الان وقتش نبود نوشته. دستش رو زیر گردنم گذاشت با دست دیگش یکی از دستام رو گرفت و شروع به نوازش موهام و دستم کرد. خودم هم نفهمیدم ولی سریع لبم رو به سمت لب استاد بردم و اون هم خیلی آروم و نرم شروع کرد به خوردن لب بالاییم. بعد از خالی شدن کلاس استاد به سمت من اومد و روی یکی از صندلی های کنار من نشست. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد. حدود ساعت 6 به یه مجتمع مسکونی بزرگ رسیدم که استاد ازم خواسته بود بیام. از اون چه که من و اونو پوشش می داد فقط یه شورت پام باقی مونده بود که همونو هماز پام در آورد و کیر منو گذاشت تو دهنش. مثل این که عاشق شورت سفید بود. بهم خندید و گفت از کلاست راضی بودی؟گفتم آره ولی حیف که رشته ی سکس تو دانشگاه نداریم! می دونستم ازم می خواد که من یه چیزی یاد بگیرم. آبمو می خورد و باهاش حال می کرد. یک بارم از یکی از دوستام شنیده بودم که به بهانه ی کلاس خصوصی با شاگرداش رابطه داره. ديگه احساس كردم آبم داره می اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويش خارج كردم و ابمو با فشار بروی كون سفيدش پاشيدم. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم. از استاد اجازه گرفتم و به سمت دستشویی رفتم. کیر شق شده من دیگه به حداکثر رشدش رسیده بود. با زمانی که زیبا 22 ساله بود مو نمی زد. حقا که باید روان شناس می شد و این جوری خجالت منو آب می کرد ولی خودش هم نیاز داشت. منم دیگه معطل نکردهبا چند تا ضربه دیگه آبمو ریختم تو کوسش. از این که این استاد روزی شاگرد اون بوده و منم سعی می کردم طوری رفتار کنم که فروتنی رو حفظ کرده باشم. قیافه های معمولی داشتیم ولی دوست داشتیم همدیگر را ارضا میکردیم. و اونجا با دختری سکسی که قرار بود معلمم باشه آشنا شدم. يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم. اگر برای ثبت نام اومدید سریع بریم یه آزمون سطح بندی بگیرم ازتون نیم ساعت دیگه آکادمی میبندهاز پشت میزش بلند شد و چشمکی بهم زد. که سرایدار پیر در زدخانم کریمی؟ وقت تمومهسریع همدیگه رو ول کردیم و جمع و جور کردیم. سرمو که بالا آوردم چشام افتاد تو چشاش. من به فرزاد داداش آرزو گفتم که آرزو یکم مشکل درسی داره بهم گفت به من یاد بده. دوست داشتم اون شورتو بگیرم و گازش بزنم و یه بار با جوراب مشکی توری که پاهاشو نشونمی داد و بازم با شورت سفید دل من و همه بچه ها رو برد. روشم یه تاپ استرچ صورتی با شلوار کشی سفید که احساس کردم خیلی خوشکل شدم! راستش نمی دونستم چی باید بگم هنوز تو همون حس و حال خجالتی بودن گذشته ها بودم. پاهای لخت و دامن خیلی کوتاه و شورت سفیدش کیرمو شق کرده بود. در همین لحظه موبایلش زنگ خورد. زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن كيه در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام. كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لبامو به لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتی اونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغی شديدی تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توی اون مثل آتشفشان داره فوران می كنه. نه تا حالا به هیچ کی کون ندادم. البته قبلش گفتم مواظب باشه كسی نبينه كه مياد خونمون. ولی از رو لباس زیاد رابطه نا مستقیم داشتیم. پاهای لخت و دامن چرم سفیدش و اون وسط وااااایییییی جااااااان شورت سفیدش با این که در محاصره دامن سفید بود بازم بهم چشمک می زد. گردنشو گرفتم، دوباره رفتیم تو فاز لب بازی. خــــــــیلی حال کردم دیگه جون نداشتم تکون بخورم اونم بلند شد رفت حموم که منم بلند شدم رفتم توی حمام هم یکم لب بازی کردیم ولی سکس نداشتیم. اومد پاهامو تا جایی که می تونست و حتی خیلی بیشتر باز کرد که دردم اومد. اگه خوشت اومد بعد با هم کنار میایم. اومدیم بیرون و خلاصه لباس هامون رو پوشیدیم و همه جا هایی که امکان داشت اثری بمونه رو هم پاک کردیم و کاملا مطمئن شدیم که دیگه هیچ اثری نیست و همون موقع بود که زنگ به صدا در اومد و همه برگشتن توی خونه. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. ما کهالان تو کلاس درس نیستیم. استاد محمدی سرش رو تکون داد و دوباره به مانیتور خیره شد. چند دقیقه ای استاد مبهوط مانیتور بود و من هم مبهوط استاد محمدی. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. اون روز خيلی برای خوب بود چون می گفت كه خيلی حال كرده و خوشحاله و اميدواره بازم بتونيم با هم حال كنيم. که یهو بلند جــــــــیغ زد : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ گفتم چته بابا گفت راست میگفتی از بمب هم بد تر بود گفتم چیزی نیست یواش یواش عادت میکنی آروم آروم حرکت میدادم که دیدم دیگه کاملا دردش از بین رفته و داره حال میکنه تند تند شروع کردم به تلمبه زدن که احساس کردم داره میاد آبم بهش گفتم کجا بریزم گفت بریز بیرون منم تند تند زدم و سریع در آوردم ریختم روی کمرش و افتادم کنارش روی تخت. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد. فقط میخواستم درس بخونم و فارغ التحصیل بشم. آخه…آخه نمیتونم تو رو تنها بذارم»من که واقعا از شادی نمیدونستم چیکار کنم دوباره لبم رو به استاد نزدیک کردم و اون هم دوباره مشغول بوسیدن لبم شد. از بیشتر مردا خوشش نمیاد میگه اونا هیزن یعنی با کسی گرم نمی گیره ولی یه حالتی در تو وجود داشت که اونو به خودش جذب کرد. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. به خانمی که پشت میز بود گفتمبرای ثبت نام اومدم. منم اومدم شلوارکشو کشیدم پایین و دیدم که زیرش از شورت دیگه ای خبری نیستکیرش نیمه راست بود و هنوز خیلی سفت نشده بود. با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم. اینه پورن استارا مجلسی می خورد. که همون موقع صدایه زنگ تلفن به گوش رسید. من به سمت سقف خوابییدم و پاهام رو باز کردم و زانو هام رو یه کم خم کردم که کسم بالا بیاد. اصلادیگه متوجه حرفاش نبودم و حالمم خوب نبود. ولی من نمی تونم فردا بیام اینجا بیا خونمون تحویل بگیرمنم زود منظورشو گرفتم. دو دقیقه بعد نازی درو باز کرد یه حوله قرمز دورش بودسلام محمود. زیبا تر از اون روزایی که برای اولین بار تو مدرسه دیده بودمش و آرزوی دست یابی به اونو داشتم. بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است! تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم. کیرم هنوز تو دهنش بود دوباره ساک زدنو شروع کرد تا کیر دوباره شق شد. ولی منم یه شرط دارم -بگو چیه داماد گلم که از هیجان لحظه های با تو بودن همین الان داغ کردم. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. البته چند سال می شد که تدریس می کردم. من داشتم خانوم معلم خودمو می گاییدم. دلم میخواست یه پسری مثل تو داشته باشم ولی خدا بهم نداد. با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجش می كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه لحساس كردم آبم داره می آد. این جوری واسش خستگی داشت ولی هر جوری که دوست داشت به کوسش حال می داد. از کمد کنار تخت کاندوم برداشت و کشید رو کیرش بعد یه کم با کسم ور رفت که حسابی آماده باشه خیلی آروم سر کیرشو گذاشت رو سوراخمو خیلی آروم فشار داد تو بر خلاف ظاهرش که نشون می داد اهل سکس خشن و سریع باشه خیلی آهسته تو کسم تلمبه میزد. »استاد محمدی با تعجب گفت:«اما…. احساسغرور می کرد اینو تو چهره اش می خوندم. من تا اون روز هیچ وقت زیر بار کیر خوردن نرفته بودم. رسیدن به اون قله خوشبختیم بود. نیم ساعت بعد پاشدیم و لباس پوشیدیم. اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد. سوار شدیم تا اونو برسونم خونه شون. مردی که با خاطر اینکه فکر میکردم متاهل هست مثل اکثر دختر های دانشگاه بهش نزدیک نمیشدم ولی حالا شرایط فرق میکرد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. بیشتر از یک ساعت هر دو در اوج بودیمبا هر جلو عقب کیرش من لذت میبردم. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. حدود 17 سانتی می شد ولی چشای زیبا گرد شده بود. خودش هم کم کم حال میکرد و آه آه میکرد. کیرشو گرفتم دستمو یه کم وراندازش کردم. بیست فقط این نیست که من تو درسا بهت نمره بدم … پس از این که اون یکی دمپایی شو هم لیسیدم از همون زیر میز انگشتای پاشو گذاشتم تو دهنم و یکی یکی اونا رو میک می زدم. خونشون تو منطقه یک و ویلایی بود. با اینکه دانشگاه نمیرفتم ولی بازم یه مقنعه و مانتوی مشکلی با یه جین آبی تنم کرده بودم. اون پاهای خوشگل و خوش تراششو ببوسم. حالا تو استاد منی -چوبکاری می فر مایید. شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيد نمايان بود. من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم. خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق بدهم دوتائی نشستيم رو تخت. خیلی ازت و یا یه کاری اگه برای نمره نباشه آدم خیلی بهتر می تونه آموزش ببینه. چهره ی بدی نداشتم و اندامم هم خوب بود. دیدار شما واسم یه افتخاره-ازکی می تونیم این آموزشو شروع کنیم -ازهمین حالا. از بهداشتمی گفت ولی چشامو بسته بودمو حس می کردم دارم خواب می بینم دیگه به هیچی فکر نمی کردم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. استاد ازم خواست حوالی ساعت 5 عصر بهش زنگ بزنم تا بهم بگه کجا برم. حسابی خیسش کردم کونش رو و بعدش بدون این که چیزی بگم کیرم رو تا ته کردم تـــــــــــــوش. من تا همین امروزم همچین سکسی رو دیگه تجربه نکردم. همه بهم میگفتن دختر خیلی خوشکلی هستم و اگه اینقدر گند دماغ و درس خون نبودم تا حالا باید ازدواج میکردم ولی برای خودم بیشتر درسم مهم بود و اینکه چه قیافه یا تیپی داشته باشم مهم نبود. اگه دوست داشته باشی می تونیم اون روزو دوباره باز سازیش کنیم. از بچگی همیشه بچه ی درس خونی بودم و خیلی کم به اطرافیانم میرسیدم طوری که اکثرا من رو به عنوان یه آدم منزوی میشناختن. تنش حسابی داغ شده بود منم بدتر از اون دراز کشید رومو با موهام بازی میکردبعد خیلی محکم لبشو گذاشت رو لبمو مثل کسی که مدت هاست چیزی نخورده لبامو می خورد منم ترجیح دادم خودم کاری نکنم و فقط اون فاعل باشهبعد از چند ثانیه از روم بلند شد و گفت لخت شو…من عاشق اینم که دختر خودش لخت شه منم که تا اون روز هیچ وقت خودم این کارو نکرده بودم یه کم برام سخت بود اما خب چاره ای نبودشروع کردم به لخت شدن اونم به من خیره شده بود و از رو شلوارک کیرشو میمالید وقتی کاملا لخت شدم گفت خب حالا بیا شورت منو در بیار. اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد. وقتی این جمله رو گفت یه لبخند شیطنت آمیزی همراه با یه چشمک زد و رفت. یه روز دیگه که رفتیم خونشون نشستم پیشش و گفتم که گفتی منو بیشتر دوست داری آره ؟ گفت آره گفتم حاضری کاری که میگم رو انجام بدی ؟ گفت چه کاری ؟ گفتم میدونی چه کاری رو میگم. تو کاریت نباشه فقط گوش کن ببین من چه جوری باهاش حرف می زنم. با نگام داشتم بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. یه لحظهکه لیست اسامی رو بر رسی می کردم چشمم خورد به اسم زیبا خجسته. سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد. من هم هیچ حرفی نمیزدم و همونطوری مونده بودم. علامت داده بود که کیرمو فرو کنم تو کوسش. یه لحظه بهم نگاه کرد یه جوری شد. گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهرظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. خیلی کنجکاو شده بودم و از طرفی بدم نمیومد یه جوری خودمو بهش نزدیک کنم. با این همه باز هم از استاد تشکر کردم و قرار شد پایان نامم رو که اخیرا تمومش کرده بودم برای استاد ببرم و هنوز معلوم نبود کجا. با صدای بلند گفتم:استاد پس خانوادتون کجان؟استاد محمدی گفت:ایران نیستن خانم صابری. خونه ی خود ما شهرک غرب بود و فاصله ی زیادی نداشتیم. چرا چرا پاهاشو این قدر راحت به دو طرف باز کرده. کیرمو آروم گذاشتم لب کصش و فرو کردم تو. شکل قلم: اندازه قلم: رنگ قلم: پس زمینه:. بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود. چقدر به عموش رفته اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه. بیشتر باهاش حرف بزنم و درددل کنم و از این سالها بگم. اون روز هم یکی از روزهای آخرین ترمم بود و با توجه به اینکه شاگرد ممتاز بودم و برای پایان نامه هم مشکلی نداشتم به زودی مدرکم رو میگرفتم و میخواستم به کمک پدرم برای ادامه تحصیل از کشور خارج بشم و شرایط تحصیلی و نمراتم هم خیلی بهم کمک میکرد. دستشو گذاشت لای شورتش و با کوسش ور می رفت. بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود. سکس آروم و بی سر و صدایی داشتم ولی واقعا لذت بردم. بهش گفتم به نظرت من چطورم ؟ گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی به نظرت طوری هستم که یه دختر خوشش بیاد ؟ گفت بد نیستی گفتم دوست داری راه های جذب پسر هارو بهت یاد بدم که بتونی حسین رو تور کنی؟. اون فقط ده سال از ما بزرگتر بود. این همه دختر جوون وخوشگل آرزوشونه که با تو باشن. در ميان صحبت خودمو بهش نزديك می كردم. از کیفم فلش مموری رو در آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم:استاد این کل مطالب پایان نامم هست. سوراخ کون ناز ش بهم چشمک می زد. همون موقع داداش دختر عمم اومد تو خونه و سلام احوال پرسی کرد و گفت که یه ماشین جدید گرفته و این که میخواد همرو ببره بگردونه با ماشینش من به آرزو اسم دختر عمم گفتم بیا اینم مکان گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی نمیفهمی ؟ خوب اونا الان میرن بیرون ماهم یه بهونه میاریم دیگه گفت اوکی. کم کم شروع کردم باز کردن دکمه های مانتوش. چقدر داغ و تنگ و چسبون و لذت بخش بود. هردو سریع رفتیم حموم و خودمونو خشک کردیم. استاد محمدی خندید و گفت:بهتره پایان نامت رو هم ببینم.。 。 。 。 。 。 。

次の

کردن خانوم معلم چادری از کون

داستان سکسی معلم

。 。 。 。 。 。 。

次の

کردن خانوم معلم چادری از کون

داستان سکسی معلم

。 。 。 。 。 。

次の

با اجازه خانم معلم

داستان سکسی معلم

。 。 。 。 。 。 。

次の

خانم معلم کلاس اول ۱

داستان سکسی معلم

。 。 。 。 。 。 。

次の

من و معلم زبان حشری

داستان سکسی معلم

。 。 。 。 。

次の